از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

شعر ولادت حضرت اباالفضل (ع) – مادر ماه بنی‌هاشم! قمر آورده‌ای

مادر ماه بنی‌هاشم! قمر آورده‌ای
نخل امید ولایت را ثمر آورده‌ای

بحر موّاج کرامت را گهر آورده‌ای
کلک صنع کبریایی را اثر آورده‌ای

هر چه در وصفش بگویم خوب‌تر آورده‌ای
بر امیرالمؤمنین زیباپسر آورده‌ای

این پسر شمشیر و شیر عترت پیغمبر است
پای تا سر حیدر است و حیدر است و حیدر است

این پسر دست علی دست علی دست خداست
این پسر یک مطلع الانوار مصباح الهداست

این پسر تا حشر ثاراللّهیان را مقتداست
این پسر قربانی کوی حسین از ابتداست

این پسر دست خدا با دست از پیکر جداست
این پسر روح حسین ابن علی «روحی فدا»ست

این پسر ماهی است در بین دو مهرِ فاطمه
این بود باب الحسین و باب حاجات همه

بیت مولا، باغ جنّت، یاسمن، عباس توست
روح غیرت، جان آزادی به تن، عباس توست

هاشمیّون را چراغ انجمن، عباس توست
وارث شمشیر و دست بوالحسن، عباس توست

ملجأ و باب المراد مرد و زن، عباس توست
بت‌شکن: مولا علی، لشکرشکن: عباس توست

این خداوند ادب، عبد خداوند است و بس
در شجاعت، در وفاداری، نظیرش نیست کس

کیست عباس آنکه وجه‌الله محو روی اوست
آل هاشم را همه دل در کمند موی اوست

غرق گل از بوسۀ دست خدا بازوی اوست
ذوالفقار فاتح خیبر، خم ابروی اوست

نخل سرسبز ولایت قامت دلجوی اوست
آبروی آبرومندان ز خاک کوی اوست

از دل گهواره تا امواج خون در علقمه
لحظه‌ای غافل نگردید از حسین فاطمه”

آفتاب طلعتش خورشید رخسار حسین!
از شب میلاد بودش دل، گرفتار حسین!

با سر و با دست و چشم و تن خریدار حسین!

با وجود آنکه خود مظلوم ظالم‌سوز بود
مثل حیدر عابد شب بود و شیر روز بود

مادر سادات زهرا خوانده خود را مادرش
حیدر کرّار می‌خواند حسین دیگرش

عمّۀ سادات می‌بالد که باشد خواهرش
ایستاده با ادب حتّی ادب در محضرش

آفرینش تا قیامت تشنه‌کام ساغرش
حاجت کونین جوشیده است از خاک درش

در حریمش اکتفا کردن به یک حاجت کم است
کم مخواه از او که او باب المراد عالم است

او که با ماه جمالش عالم‌آرایی کند
او که بر خاکش سرافرازی جبین‌سایی کند

او که بی وی عشق هم احساس تنهایی کند
او که بر خیل شهیدان نیز آقایی کند

آل عصمت را ز اشک دیده سقایی کند
خون خود را وقف بر گل‌های زهرایی کند

جسم‌وجان و چشم و دست‌وسر دهد در راه‌دین
گل کند تقدیم ثارالله از زخم جبین

اوست سقایی که در آغوش دریا سوخته
هم زده آتش به دریا، هم به صحرا سوخته

همچو شمعی در شرار دل سراپا سوخته
آب گشته در میان آب و تنها سوخته

مشک هم از اشک آن لبْتشنه‌سقا سوخته
مثل تصویرِ لبِ فرزند زهرا سوخته

اشک صد ایّوب می‌جوشد به یاد صبر او
تا قیامت آب می‌گردد به دور قبر او

ای خدا را تیغ بران در نیامِ اهل‌بیت!
ای علی را شیر غران در کنام اهل‌بیت

ای به رخسارت تجلاّی تمام اهل‌بیت
ای مقامت در صف محشر مقام اهل‌بیت

هم به «نفسی انت» فرمودت امام اهل‌بیت
هم به شمشیرت نوشته انتقام اهل‌بیت

می‌رسد روزی که حق را باز هم یاری کنی
باز، بازآیی و بر مهدی علمداری کنی

تشنه‌ای و چشم ما دریا به پایت ریخته
دل رویِ دل در حریم با صفایت ریخته

فیض روح الله در صحن و سرایت ریخته
همچو باران استجابت از دعایت ریخته

اشک ثارالله روی دست‌هایت ریخته
بال حورالعین رویِ پای گدایت ریخته

جوشد از خاک درت اشک مناجات همه
بیشتر باشد به کویت عرض حاجات همه

مهر تو دین من، آیین من، ایمان من است
زخم‌های پیکرت آیات قرآن من است

پای تا سر دردم و خاک تو درمان من است
با تو بودن از ولادت دین و ایمان من است

ذکر «یا عبّاس» درمان تن و جان من است
دست من خالی و مدحت درِّ غلطان من است

نیستم قابل که گویم «میثم» کوی توام
هر که هستم یا ابوفاضل ثناگوی توام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *