پدر و مادر (شجره نامه)

حضرت ابوالفضل در کنار پدر

امیرالمؤمنین (ع) همواره مراقبش بود و او را زیر نظر داشت. او می کوشید که عباس را به گونه ای تربیت کند که مجسمه اخلاق و سمبل فضیلت و ایمان باشد. او در چهره ی نور دیدگانش خطوط شجاعت و دلاوری را خوانده بود و می دانست که پسرش به زودی یکی از قهرمانان برجسته اسلام خواهد شد. آری قلب پاک علی (ع) گواهی می داد که عباس در میان مسلمانان، سرمشق عزت و کرامت خواهد شد.
امیرالمؤمنین (ع) عباس را زیاد می بوسید. حقیقت این است که قلب پدر از محبت این پسر سرشار بود. روزی عباس را روی زانو نشاند. ناگهان دیدگان نافذ و
[صفحه ۵۲]
بصیرش متوجه بازوان فرزند شد. برخلاف همیشه که چهره ی عباس را بوسه می زد و شادی می کرد، این بار با چشم گریان، دست هایش را بوسید. ام البنین، از مشاهده ی این منظره ی رقتبار، به حیرت افتاد و علت گریه را پرسید. امیرالمؤمنین (ع) با صدایی غم انگیز فرمود:
«از دیدن این دست ها به یاد حادثه ای افتادم که بر آنها خواهد گذشت.
ام البنین که بی تاب و بی قرار شده بود، پرسید:
چه حادثه ای بر آنها می گذرد؟
امام، در حالی که آثار حزن و اندوه بر چهره اش نمایان بود، فرمود:
این دست ها قطع خواهد شد!
این کلمات، همچون صاعقه ای بر ام البنین فرود آمد و قلبش را سوزاند و بی اختیار پرسید:
چرا این دست ها قطع می شوند؟!
امیرالمؤمنین، همسرش را از واقعه عاشورا مطلع ساخت و به او فهمانید که دست های عباس در راه یاری اسلام و دفاع از امام حسین (ع) که حامی و ناصر دین خدا است، قطع خواهد شد. ام البنین گریه کرد و زنهای دیگر نیز با او هم صدا شدند.» [۴۸] .
اما او در مکتب ولایت، درس صبر آموخته بود. از این رو پس از لحظاتی آرامش خود را بازیافت و خدا را از اینکه فرزندش در راه سبط پیامبر، قربانی می شود، حمد کرد.
بدیهی است که برای تربیت صحیح یک کودک، باید محیط تربیتی او را کاملا آماده کرد. آماده کردن محیط تربیتی، به آمادگی پدر و مادر و محیط مدرسه و کسانی که با کودک ارتباط دارند، وابسته است.
امیرالمؤمنین می خواهد با چنین رفتار و گفتاری، آنچنان شرایطی برای کودک فراهم کند که در مسیر ایثار و شهادت قرار گیرد.
مسأله تربیت کودک – آن هم کودک مستعدی چون عباس – به قدری برای امیر
[صفحه ۵۳]
مؤمنان (ع) اهمیت داشت که حتی مشاغل سنگین و پر مسئولیت خلافت، او را از این مهم باز نمی داشت.
روزی پدر، او را بر زانو نشاند و به او فرمود:
«قل واحد» بگو یک.
عباس گفت: واحد.
آنگاه فرمود: «قل اثنین» بگو: دو.
عباس امتناع کرد و گفت: «استحیی ان اقول اثنین بلسان قلت به واحدا» [۴۹] حیاء می کنم به زبانی که یک گفتم، دو بگویم.
این گفتگو میان پدر و فرزند، هم درس است و هم آزمون. پدر می خواهد فرزند را چنان بپروراند که از هر گونه شرکی – چه شرک جلی، چه شرک خفی، چه شرک در عبادت، چه شرک در اطاعت – به دور دارد.
کودک نشان می دهد که برای پذیرش درس توحید، آمادگی کامل دارد. اما حاضر نیست کلمه ای که در موهم شرک باشد، بر زبان آورد.
از اموری که موجب سرور و شادی بیشتر پدر می شود، این است که در این وقت، زینب نیز که هنوز خردسال بود، حضور داشت. او از پدر پرسید: آیا ما را دوست می داری؟ فرمود: آری. زینب عرض کرد:
«لا یجتمع حبان فی قلب مؤمن: حب الله و حب الاولاد و ان کان و لابد فالحب لله تعالی و الشفقه للاولاد. [۵۰] .
دو محبت در دل مؤمن، جمع نمی شود: محبت خدا و محبت اولاد و اگر گریزی نیست، محبت از آن خدا و شفقت و دلسوزی از آن اولاد است.»
امیرالمؤمنین (ع) به عنوان پدری مسئول و متعهد، از اینکه می بیند این خواهر و برادر، این گونه درسهای توحیدی را آموخته و به کار می بندند، بسیار شاد می شود.
اگر دو استعداد و آمادگی فراهم باشد: یکی آمادگی خانواده و مدرسه برای تربیت
[صفحه ۵۴]
و دیگری آمادگی کودک برای تربیت پذیری، نتیجه کاملا روشن و مثبت و درخشان است. منتهی خانواده و مدرسه دو مسئولیت دارند: یکی مسئولیت تحصیل آمادگی برای خود و دیگری مسئولیت فراهم کردن آمادگی برای کودک.
خانواده ای که عباس، عضو کوچک آن است، نمونه و سمبل بهترین خانواده های مسلمان است. این خانواده، از قصور و تقصیر، منزه است و جا دارد که خانواده های مسلمان، این خانواده را الگو قرار دهند.
امامان معصوم ما فرموده اند:
«ان العباس بن علی زق العلم زقا. [۵۱] .
عباس، علم را همچون غذایی گوارا، نوش جان کرد.»
اگر شایستگی پدر و مادر نبود و اگر این پدر و مادر، در راه به کار انداختن استعدادهای فرزند، نمی کوشیدند و اگر طفل، قلب و جان خود را برای کسب فضایل و علوم و معارف، آماده نمی کرد، هرگز رسیدن به چنان منزلت و مقام والایی ممکن نبود.
مرحوم ملا محمدباقر بجنوردی در کتاب الکبریت الاحمر (ج ۳، ص ۴۵) می گوید: «عباس، از افاضل و اکابر فقهای اهل بیت است. بلکه او عالمی است غیر متعلم».
چنین بیانی در وصف زینب کبری (ع) هم آمده است. هنگامی که او خطبه تاریخی خود را در شهر کوفه ایراد کرد، امام سجاد به او فرمود:
«و انت بحمد الله عالمه غیر معلمه، فهمه غیر مفهمه. [۵۲] .
تو – بحمدالله – دانایی هستی که تعلیم نشده و فهیمی هستی که فهمانیده نشده ای. زینب همان است که در سن کودکی، خطبه شیوا و غرای مادرش در مسجد مدینه را ضبط و نقل کرد.» [۵۳] .
این دو بزرگوار، از همان خانواده ای هستند که افراد آن، از همان دوران کودکی مظهر علم و فضیلت و کمال و ایثارند.
هنگامی که مردم دمشق، اصرار می ورزیدند که یزید، امام سجاد (ع) را اجازه رفتن
[صفحه ۵۵]
منبر و ایراد سخن بدهد، او عذر آورد که:
«انه من اهل بیت زقوا العلم زقا. [۵۴] .
او از خاندانی است که علم را تغذیه کرده اند.»
این استعاره که اصل آن، در کلام معصوم آمده و یزید هم از گوشه و کنار شنیده و بی اختیار به زبان می آورد، بسیار لطیف است. عرب، واژه ی «زق» را در مورد غذا دادن پرندگان به جوجه ای که تازه سر از تخم درآورده، به کار می برد. بنابراین مقصود از «زقوا العلم زقا» این است که: خاندان پیامبر، برخلاف خانواده های دیگر، در دوره کودکی فرزندان خود، تنها به فکر تغذیه جسم آنها نیستند، بلکه جسم و جان آنها را – هر دو را – تغذیه می کنند و فرزندان آنها، همچنان که رشد جسمی می کنند، رشد روانی و روحی می کنند و به همین جهت، از حیث فضایل و کمالات، سرآمد دیگرانند.
از امام صادق (ع) نقل شده است که عثمان بر در مسجد نشسته بود. مردی نزد او آمد و از او کمک خواست. عثمان دستور داد که پنج درهم به او بدهند. مرد به عثمان گفت: مرا راهنمایی کن. عثمان اشاره به گوشه ی مسجد کرد و گفت: نزد آن جوانها برو. در آنجا حسنین (ع) و عبدالله جعفر بودند. مرد نزد آنها رفت و از آنها کمک خواست. امام مجتبی (ع) به او فرمود:
«یا هذا، المساله لا تحل الا فی ثلاث: دم مفجع او دین مقرح او فقر مدقع ایتها تسال
ای مرد، سؤال، در سه مورد، حلال نیست: خونی که به فاجعه افکند یا بدهی که تن و جان را آزرده کند یا فقری که انسان را به ذلت افکند. تو به خاطر کدامیک، سؤال می کنی؟»
مرد گفت: به خاطر یکی از این سه. امام حسین (ع) ۵۰ دینار و امام حسین (ع) ۴۹ دینار و عبدالله ۴۸ دینار به او داد.
مرد نزد عثمان رفت و داستان را تعریف کرد. عثمان گفت:
«و من لک بمثل هؤلاء الفتیه اولئک فطموا العلم فطما و حازوا الخیر و الحکمه. [۵۵] .
کیست که مانند این جوانان باشد؟ اینها علم را به خود اختصاص داده و خیر و
[صفحه ۵۶]
حکمت را حیازت کرده اند.»
شیخ صدوق – رحمه الله – می فرماید: مقصود این است که اینها علم و خیر و حکمت را به خود اختصاص داده و برای خود جمع آوری کرده اند.
اینها همه ناظر به این حقیقت است که افراد و اعضای این خاندان، هرگز از تربیت کودکان خود غافل نیستند و تربیت را – با رعایت همه آداب و دستورات آن – از گهواره، بلکه قبل از گهواره، آغاز می کنند تا آنها را اهل علم و فضل و کمال سازند. عباس (ع) در چنین محیطی بار آمده و جا دارد که او را تالی معصوم و مافوق دیگران بدانیم.
نقل کرده اند که در شهر کربلا مردی بود به علم و فضیلت خود مغرور. در محفلی سخن از فضایل عباس و معارف الهی او به میان آمد و گفته شد که او به خاطر همین فضایل و معارف، بر سایر شهدا، برتری دارد. مرد مغرور، از این سخن ناراحت شد و خود را برتر از او دانست و تصریح کرد که فضیلت شهادت نیز چیزی نیست که عباس (ع) را در ردیف یا برتر از او قرار دهد. اهل مجلس از این گستاخی ناراحت شدند و از مجلس او برخاستند. اما منتظر بودند که او تنبه پیدا کند.
روز بعد شنیدند که او گفته خود پشیمان شده و برای پوزش و معذرت، به حرم عباس تشرف یافته است. به خانه او رفتند و علت را پرسیدند. گفت: دیشب در خواب دیدم که در محفلی از اهل فضل نشسته ام. ناگاه مردی وارد شد و خود را ابوالفضل معرفی کرد و در حالی که نور از جبینش می درخشید، وارد شد و بر کرسی نشست. اهل مجلس همگی در برابرش خضوع کردند و من که به یاد گستاخی های خودم افتاده بودم، شرمنده شدم. عباس، همه اهل مجلس را مورد عنایت و محبت قرار داد. نوبت به من رسید. به من فرمود: تو چه می گویی؟ من همان حرفهای دیروزم را تکرار کردم. فرمود:
من در محضر امیرالمؤمنین و برادرانم حسنین (ع) درس آموخته ام و من نسبت به حقایقی که از پیشوایان خود آموخته ام، به یقین رسیده ام. تو درباره دینت و درباره ی امامت شک داری؟ چنین نیست؟
نتوانستم سخنش را انکار کنم.
سپس فرمود: استاد تو کسی است که از تو بیچاره تر است. در نزد تو اصول و احکامی است که به درد اشخاص جاهل می خورد. من به آن اصول و احکام، نیازی
[صفحه ۵۷]
ندارم. زیرا از طریق مصدر و منبع وحی الهی، به حقیقت رسیده ام.
آنگاه با بزرگواری و محبت فرمود: اگر دانش خود را بر همه شما تقسیم کنم و از آن، سهم بسیار کوچکی به تو بدهم، تو را توان تحمل آن، نخواهد بود. وانگهی، تو گرفتار ملکاتی زشت، از قبیل حسد و ریاء و جدال هستی و اینها مانع کسب فیضند.
آنگاه دست بر دهانم زد و من به خود آمدم و از تقصیر خود پشیمان شدم و چاره ای جز توبه و توسل و انابه نداشتم. [۵۶] .
از این قرائن، می توان فهمید که علوی و فضایل و کمالات حضرت ابوالفضل، مانند علوی و فضایل و کمالات انسانهای عادی نیست. بلکه به افاضه و اشراق است از سوی خدا. منتهی واسطه ی فیض، نفوس مقدس علوی و حسنی و حسینی است.
مناسب است که در اینجا شعری را که به مناسبت میلاد مبارکش سروده ام، ذکر کنم:
ای بنده خاص دادار، خورشید لقا ابوالفضل
در عشق تو من گرفتار، محبوب خدا ابوالفضل
عالم به رخ تو روشن، یثرب ز تو گشته گلشن
اندر طرب است سوسن، ای بدر دجا ابوالفضل
ای کشته بی سر و دست، در سوک تو سینه ها تفت
افسوس که جان ز تن رفت، فخر شهدا ابوالفضل
عشق تو مراست بنیاد، جان در ره توست بر باد
شرمنده توست شمشاد، روی تو سها ابوالفضل
ای مظهر حسن و ایثار، ای قبله روی احرار
ای در ره عشق بیدار، ای فر هما ابوالفضل
بی لطف تو ناتوانیم، بی نفخ تو مردگانیم
بی نور تو گمرهانیم، کهف فقرا ابوالفضل
جان در طلب تو بی تاب، جاری است ز دیده سیماب
از وصل توایم شاداب، الگوی رضا ابوالفضل
[صفحه ۵۸]
رویت مه آسمان است، رشک دل دشمنان است
روشن به رخت جنان است، ای کان وفا ابوالفضل
تو نخبه پاکبازان، تو قبله مستمندان
سر سلسله شهیدان، نور دو سرا ابوالفضل
ای باب نیاز مسکین، شادی ده قلب غمگین
کیش تو مراست آئین، تندیس صفا ابوالفضل
در هجر تو دل پریشان، شمشیر تو قهر یزدان
دست از من و از تو دامان، ای از تو شفا ابوالفضل
بر علقمه بارگاهی است، یادآور قتلگاهی است
بی وسوسه قبله گاهی است، ای غرق بلا ابوالفضل
ای قلب تو مخزن نور، بی روی توایم مهجور
ای اسوه ی سعی مشکور، مقتول جفا ابوالفضل
ما شیفته وصالیم، دلباخته کمالیم
در سوک تو پر ملالیم، غرقاب فنا ابوالفضل
ای گوهر عشق و ایمان، ای بنده خاص سبحان
ای نادره مرد دوران، ای قبله ی روی ما ابوالفضل
الگوی کرامتی تو، در جود یگانه ای تو
شیدای شهادتی تو، ای سر قضا ابوالفضل
این شعله حماسه ساز است، پیش تو مرا نیاز است
در سینه طلسم راز است، ای ماه لقا ابوالفضل
مشتاق توایم دریاب، در سوک توایم بی تاب
از لطف تو شاد احباب، پاکی ز ریا ابوالفضل
عارف ز تو درس آموخت، چون شمع به عشقت افروخت
بالله که دلش به تو دوخت، ای بحر سخا ابوالفضل
نویسنده کتاب العباس می نویسد: «این همه آگاهی و بصیرت و فضیلت، در وجود عباس، نمی تواند اکتسابی باشد. بلکه او آفریده از نور قداست است و طینت او، طینتی
[صفحه ۵۹]
است الهی. او را خداوند در صلب کسی قرار داد که سمبل حق و حقیقت و عرفان بود و اگر پرده ها بالا می رفت، چیزی بر یقین او افزوده نمی شد. هنگامی که عباس، گام در عالم هستی می نهد، معدن ذکاوت و فطانت است و گوش و دل و چشم و جانش برای دریافت معارف بیکران الهی آماده است. او در دامن علم و فضل و کمال تربیت می شود و پای بر قله عظمت می نهد، پدر، بر دل و جانش اسرار لاهوت و انوار ملکوت، می تاباند و بر او نسیم اسرار غیب، با آهنگی ملایم و روح نواز، به وزش در می آورد و او با شامه حساس جانش حقایق را استنشاق می کند و مجسمه ی اخلاص و یکتاپرستی و ایثار و شهادت طلبی و عشق به امامش می شود». [۵۷] .
به راستی بهترین تعریف درباره او، همان کلام معصوم است که: «زق العلم زقا» و این ویژگی، در خاندان پیامبر، ودیعتی است الهی.
با چنین حسن و ملاحت اگر ایشان بشرند
ز آب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند
کسی که از صلب پاک علی (ع) است و زیر نظر او و تحت عنایت مستمر او پروریده می شود، اگر غیر از این باشد، جای شگفتی است و اگر چنین که هست، باشد، حق او است که: شیر را بچه همی ماند به او.
وانگهی عباس – به قول خودش – شاگرد سه امام است. او در مکتب سه امام، تلمذ کرده و در پرتو نور و اشراق سه امام، پرورش یافته و خودش می داند که به چه مرتبه ای از علم و یقین و عرفان راه یافته است.
او شاگرد متکامل مکتب وحی است. او را به علم و عمل، به یقین و اخلاص، به شهادت طلبی و ایثار، به امام شناسی و رعایت همه آداب اسلامی باید شناخت. درخت را به میوه اش ارج می نهیم. عباس میوه ی شیرین درخت بارور و تنومند اسلام است و اگر این مکتب آسمانی هیچ پیروی جز او نداشت، در اثبات عظمت و حقانیتش کافی بود.
برگرفته از کتاب قهرمان علقمه نوشته آقای احمد بهشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *