معجزات و کرامات

توسل زایر حضرت ابوالفضل و عنایت حضرت

۳٫همان خادم میگفت: پدر مادرم، موسوم به این آقا (سید حسین)، که در سن ۹۲ سالگی از دنیا رفت، دو روز قبل از مردنش جریان جالب و شنیدنی زیر را تعریف کرد. وی گفت:
در ایام جوانی با عدهای از اهل راور عازم کربلا شدیم. بین انار و بیاض (طریق کرمان – یزد) منزل کردیم. یکی از همراهان قلم به دست گرفت و گفت به این آقا (سید حسین) هر کس هر چه کمک میکند بگوید. هر کدام چیزی گفتند، یک نفر گفت من این مبلغ را میدهم نه بیشتر، و با آمارگیر نزاع کردند. گفتم: من چنین پولی را نمیپذیرم و با شما هم به عراق نمیآیم. آنچه اصرار کردند از رفتن با آنها امتناع کردم. بالاخره آنها رفتند و من در بیابان ماندم.
دو زانو رو به قبله (عراق) نشستم و متوسل به امام حسین (ع) شدم و عرضه داشتم که: آقا، اگر مرا دعوت کردهاید خرج را هم بدهید، که ناگهان سواری را در کنار خود دیدم که فرمود سوار شو! من نمیتوانستم بر اسب سوار شوم، دفعهی دوم و سوم تکرار فرمودند، عرض کردم دستم را بگیرید. فرمودند مگر نمیبینی دست در بدن
[صفحه ۵۵۲]
ندارم. بالاخره سوار شدم و بعد از دقایقی خود را در قبرستانی دیدم. فرمودند اینجا کربلا است همهی کارهای خود را که کردی، به اینجا برگرد تو را به محل سکونت میرسانم. من پس از زیارت اعتاب مقدسه به همان نقطه آمدم و آن آقا قمر بنیهاشم (ع) در آنجا پیدا شدند و مرا بعد از چند لحظه به قبرستان راور رساندند. ناگفته نماند که رفقای من پس از ۲۶ روز در کربلا به من ملحق شدند و هر چه علت را جویا شدند چیزی نگفتم و تا این ساعت به کس دیگری هم جریان تشرف و زیارت را نگفتهام، والسلام علی العبد الصالح مولانا العباس و رحمه الله و برکاته.
بر گرفته از کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته آقای علی ربانی خلخالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *