معجزات و کرامات

خواهر آقای دکتر مناقبی و توسل به حضرت ابوالفضل

شرح شفا یافتن خانم فاطمه رستمیپور، سال ۱۴۱۸ ه.ق به ید باکفایت حضرت قمر بنیهاشم ابوالفضل العباس (ع) همزمان با خجسته زادروز شمسالشموس و انیسالنفوس حضرت علی بن موسی الرضا (ع):
نام بیمار: خانم فاطمه رستمیپور – ۴۸ ساله
محل سکونت: کرمان، پارک مطهری، کوچه ۱۲ متری سیدالشهداء، جنب پیشدانشگاهی، پلاک ۱۴، منزل آقای نظری.
مدت بیماری: حدود ۵ ماه.
تاریخ مراجعهی دکتر: ۸ / ۱۰ / ۷۶٫ تاریخ آزمایش: ۹ / ۱۰ / ۷۶٫ تاریخ تشخیص: ۱۳ / ۱۰ / ۷۶٫
نوع مرض: سرطان.
پزشک معالج: آقای دکتر منصوری، متخصص سرطانشناسی.
نقل از: خانم طیبهی نظری، فرزند
السلام علیک یا شمسالشموس والسلام علیک یا قمر بنیهاشم
مدت ۵ ماه قبل متوجه شدم مادرم که
[صفحه ۴۸۵]
زنی ۴۸ ساله و بسیار فعال بود احساس کسالت و خستگی میکند و از درد دست و ناراحتی دانهی زیر بغل مینالد. با بزرگتر دانه و افزایش میزان ناراحتی، به دکتر مراجعه کردیم دکتر ما را جهت رادیولژی، آزمایش خون و سونوگرافی راهی آزمایشگاهها نمود. بعد از مشاهدهی نتایج آزمایشها قرار شد مادر را جراحی کرده و دانهی مزبور را بردارند. در حین عمل جراحی، متوجه شدند دانه برداشتنی نیست. چه، تمام غدد لنفاوی را فراگرفته بود، به حدی که در قسمتهای گردن و سینه از روی پوست هم آثارش هویدا بود. بدون اقدام موثر محل برش را بخیه کردند و مادر را روانهی خانه!
امید ما جز به خدا قطع، و دلها متوجه او گردید. با افزایش ناراحتی و درد دست مادر جهت شیمیدرمانی به آقای دکتر منصوری مراجعه کردیم. ایشان گفت: به امید خداوند شروع میکنیم ولی امیدی به زنده ماندن مریضتان نیست! همه بیتابی میکردیم و هر یک پیشنهادی ارائه میدادیم. دکتر نسخهای یک هفتهای نوشت که در خانه استفاده شود و بعد به بیمارستان مراجعه شود!
در همین اثنا! یکی از همسایگان مادرم، خواب دید که اطراف زیارتگاه دهزیار (سقاخانهی ابوالفضل العباس (ع)) یک گله گوسفند مشغول چرا هستند و خانم رستمیپور (مادرم) در حالی که سالم است داخل گله شد و یک راس گوسفند بزرگ را گرفته، مقابل سقاخانه آورده و کشت، بعد هم مشغول زیارت گردید. خواب را برای ما نقل کرد و در پی آن، ما خواهر و برادرها تصمیم گرفتیم مادرمان را به محل زیارتگاه دهزیار ببریم و گوسفندی هم قربانی و خیرات کنیم.
روز سهشنبهای مطابق با میلاد فرخ بنیاد حضرت ثامنالحجج علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثناء از کرمان حرکت کردیم و دو ساعت مانده به غروب به زیارتگاه رسیدیم. در آنجا نخست به چهارده معصوم (ع) متوسل شدیم، بعد زیارت عاشورا خواندیم و ضمنا به همان طریق گوسفند را تهیه کرده، ذبح و خیرات نمودیم. به کرمان که برگشتیم، مادرم بر اثر خستگی ساعت ۸ خواب رفت. در عالم رویا دید پسرش، که شهید شده است، همراه آقایی رشید که نقاب بر صورت دارد وارد اطاق شدند. فرزندش میگوید: مادر، این آقا «ابوالفضل العباس (ع)» هستند
[صفحه ۴۸۶]
و تشریف آوردهاند تو را شفا دهند. در این حین مادر میگوید حس کردم آقا دستشان را بر دانهای که آزارم میداد گذاشتند و فرمودند: تو کسالتی نداری، بهتر شدی، بلند شو!
بچهها نقل میکنند: مادر که این اواخر با کمک دیگران از جا برمیخاست و از غذا خوردن نیز افتاده بود گریهکنان با صدای بلند از خواب پرید و با سرعت نشست و گفت:
– آقا ابوالفضل العباس (ع) اینجا بودند، ببینید مرا شفا دادند!
نگاه کردیم دیدیم آثاری از برآمدگی آن دانه نیست. به دکترها مراجعه کردیم و آنان نیز آثاری از بیماری سابق نیافتند.
آری بحمدالله نظر شفابخش بابالحوائج، این باب حاجات خلق خدا و ساقی لبتشنگان نینوا، چارهساز شد. امید است شهپر لطفش بر سر همگیمان سایه افکند.
بر آن باب حاجات خلق خدا
ز دنیا و از اهل دنیا درود
خداوندا
خداوندا عمویم را نگه دار
ازین صحرا ازین گرگان خونخوار
همه ما را به قربان عمو کن
همه ما را بلا گردان او کن
بدان سرعت که رفتی سوی میدان
چرا ماندی نمیآیی عموجان
کجایی تا ببوسم دستهایت
ندارم از عطش دیگر شکایت
دلم گوید عمو دیگر نیاید
دگر آن مهر جانپرور نیاید
همه ای کودکان آمین بگویید
مخواهید آب، عموجان را بجویید
برگرفته از کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته: علی ربانی خلخالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *