معجزات و کرامات

شکایت به حضرت اباالفضل العباس (ع)

شکایت به حضرت اباالفضل العباس (ع)

جناب حجه الاسلام و المسلمین حاج شیخ رضا یادگارى مرندى ، طى نامه اى به انتشارات مکتب الحسین (ع) چنین مى نویسد: ۱۲٫ در سال ۶۴ شمسى ، براى انجام وظیفه شرعى ، به دهى از ومه دهبید آباده رفته بودم . حکایت زیر را شخصا از یک رئیس پاسگاه به نام آقاى شیبانى ، که هم اکنون در آن آبادى زندگى مى کند و شخص ظاهر الصلاحى است ، شنیدم . ایشان گفتند: بنده به عنوان رئیس پاسگاه به محلى نزدیک آباده اعزام شدم . البته پاسگاه مقدارى ازقریه فاصله داشت . در کنار پاسگاه ، کافه اى بود که آقایى به نام مشهدى محمود سرپرستى و مالکیت آن را داشت ، صاحب کافه یک روز پیش من آمد و گفت : آقاى رئیس پاسگاه ، قبل از شما رئیس پاسگاه فلان آقا و معاونش فلان آقا بودند. این رئیس و معاون ، با ارباب ده به نام روح الله خان از رفقاى صمیمى یکدیگر به شمار مى رفتند. روح الله خان در این ده حاکم بسیار قوى و بیرحمى بود و هرچه مى خواست مى کرد، رئیس و معاون هم از او حمایت مى کردند. حتى وقتى از پاسگاه نامه مى رسید که از ده سرباز بفرستید، این کار به روح الله خان محول مى شد، و او نیز هر کس را که صلاح مى دید به جاى دیگران مى فرستاد. از قضا زنى در این ده زندگى مى کرد که شوهرش فوت کرده و از وى یک بچه یتیم براى او باقى مانده بود. خدا مى داند با چه رنج و مشقتى این بچه را بزرگ کرده بود. ضمنا هنوز وقت سربازیش نرسیده بود. بارى ، روح الله خان نوکرش را مى فرستد و مى گوید به زن بیچاره بگویند که پسرش باید به جاى کس دیگر سربازى برود. زن بیچاره از ترس مجبور مى شود پسرش را به جاى کس دیگر به سربازى بفرستد. پسر هم دو سال مجبورا خدمت سربازى را انجام مى دهد و بعد از اتمام دو سال به ده بر مى گردد. پس از بازگشت پسر، روح الله خان نوکرش را به خانه آن پسر مى فرستد و به وى پیغام مى دهد بیاید در باغ روح الله خان مشغول کار شود. پسر در جواب مى گوید: من دو سال است خدمت کرده ام و خیلى خسته هستم . بعد از رفع خستگى خواهم آمد. نوکر مى آید و به دروغ به خان مى گوید که پسر زن گفت : روح الله خان غلط کرده به من گفته بیایم کار کنم ، من دیگر کار نمى کنم ! روح الله که این حرف را از نوکرش مى شنود، سخت عصبانى مى شود و به طرف پاسگاه حرکت مى کند. اینجاى قضیه را، من خودم که صاحب کافه مى باشم شخصا ناظر جریان بودم خان با حالت عصبانى وارد پاسگاه شد و با حالت عصبى گفت : آقاى رئیس پاسگاه و معاون ، بنده براى شما این همه خدمت مى کنم براى این نیست که از شما خوف و واهمه اى دارم . اگر شما در این پاسگاه مسلح هستید، من هم در این ده ۶۰ نفر مسلح دارم . این همه خدمات من به شما براى این است که یک بچه یتیم در ده به من نگوید روح الله خان غلط کرده است ! رئیس و معاون یکصدا گفتند: کى به شما فحش داده است ؟ گفت : فلان بچه یتیم . مامور فرستادند پسر را به پاسگاه بیاورد. بعد از ورود پسر بیچاره به پاسگاه وى را خواباندند و به جان او افتادند، تا آنجا که پسر به حالت مرگ روى زمین افتاد. با مشاهده این صحنه ، رئیس و معاون و روح الله خان دستپاچه شدند و کسى را به شیراز فرستادند که از پزشک قانونى یک دکتر را به ده بیاورد. پزشک را نیز تهدید کردند که براى پسر پرونده اى تشکیل دهد و بنویسد که این شخص در اثر سکته مغزى از دنیا رفته است . همین کار را هم کردند و سپس جنازه را برداشته ، به ده بردند و دفن کردند. قضیه به ظاهر تمام شده بود. مشهدى محمود، صاحب کافه مى گوید: یک روز در کافه نشسته بودم ، دیدم زن بیچاره به کافه آمد و گفت : آقاى مشهدى محمود، شنیدم روح الله خان الان در پاسگاه است ، شما بیا با من به پاسگاه برویم . من گفتم : خانم ، شما مى دانید که این شخص ظالم است و ممکن است کافه مرا خراب کند. آن زن به من اطمینان داد و گفت : نترس ، با تو کارى ندارند. بنده به اتفاق زن وارد پاسگاه شدم . دیدم روح الله خان و رئیس و معاونش در پاسگاه هستند. زن جلو آمد و گفت : آقاى رئیس و روح الله خان و نوکرش ، خوب به حرف من گوش کنید: پسرم را روح الله خان ، به جاى کس دیگر، دو سال از من دور کرد و به سربازى فرستاد. بعد از آن هم که آمد، روح الله خان نوکرش را فرستاد تا پسرم برود نزد او کار کند. پسرم گفت : خسته هستم ، پس از ده الى پانزده روز نزد خان خواهم آمد. نوکر آمد و به دروغ به روح الله خان گفت : پسرم گفته روح الله خان غلط کرده است . رئیس و معاون هم پسرم را دستگیر کرده و به دست این ظالم سپردند و روح الله خان نیز پسرم را کشت . آنگاه به وسیله آن دکتر براى پسرم پرونده دروغین تشکیل دادید و خون پسرم در این بین لگدمال شد. به حضرت ابوالفضل العباس ‍ (ع) از شما شکایت کرده ام و شش ماه فرصت داده ام تا انتقام پسرم را از شما پنج نفر بگیرد. در غیر اینصورت مى روم به ده چناران ، که مردمش ‍ بهایى هستند، و از دین اسلام خارج مى شوم !
مشهدى محمود مى گوید: چند روز از این قضیه نگذاشت که نوکر روح الله خان ، که نامه اى به ده آباده مى برد، در وسط راه گویا چاهى بوده حدود ۴۰ متر و درش باز شده بوده است ، نوکر پا مى گذارد روى چاه و ناگهان با سر مى رود داخل چاه و سپس جنازه اش را بیرون مى آورند. چند روز بعد خبر رسید روح الله شدیدا مریض شده ، وى را به آباده برده اند، سپس شنیدیم از آنجا به اصفهان اعزام شده و بالاخره گفتند که روح الله خان در اثر سکته مغزى فوت کرده است . هنگامى هم که جنازه وى را در تابوت قرار دادند، موقع میخ زدن یک میخ درست به مغز روح الله خان فرو رفته بود. همچنین بعد از مدتى ، به پاسگاه خبر رسید که سارقین به فلان محله حمله برده و گله را به سرقت برده اند. رئیس و معاون پاسگاه دیدند سربازهاى پاسگاه به ماموریت رفته اند و ناچار خودشان به این ماموریت رفتند، در راه سارقین هنگامى که دیدند دو نفر براى دفاع مى آیند، برمى گردند و تیراندازى مى کنند و رئیس و معاون هر دو تیرى در مغزشان مى خورد و بدنشان هم تکه تکه مى شود.
بعد از همه این جریانات ، یک روز دیدم دکترى وارد کافه شد و با حالت اضطراب خاصى به من گفت : مشهدى محمود، آیا شما در جریان آن زن در پاسگاه بودید که از همه به حضرت ابوالفضل العباس (ع) شکایت کرد؟ گفتم : بله . گفت : تو را به خدا بیا با هم به خانه آن زن در ده برویم . چون الان نوبت من است که حضرت انتقام کشد. بنده در قتل پسر پیرزن دست نداشتم ولى در از بین رفتن خون با دیگران شریک جرم هستم ، آن هم به خاطر تهدید بود. مشهدى محمود مى گوید با هم به خانه پیرزن رفتیم . دکتر خیلى به پیرزن التماس کرد تا دل او را به دست آورد. در نتیجه پیرزن دست به آسمان بلند کرد و عرض کرد: آقا، باب الحوائج ، از کمک و عنایت شما شاکرم ، من از جرم این دکتر درگذشتم شما نیز عفو فرمایید.

( بر گرفته از کتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام جلد دوم)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *