معجزات و کرامات

معجزه و کرامات اباالفضل العباس – گودال عمیق

این داستان در شمارهی هفتاد و شش مجلهی خانواده مورخهی پانزدهم مرداد ماه ۱۳۷۴ نقل شده است که آن را با هم میخوانیم:
خانوادهی سپهری در روستای حیدرآباد از توابع استان سیستان و بلوچستان زندگی میکردند. پسر بزرگ خانواده چندی پیش ازدواج کرد و همه در انتظار تولد فرزندی بودند که در راه بود.
عروس خانواده، زنی مذهبی است. او به خاطر عشق به ائمهی اطهار علیهم السلام و به خاطر خوابی که دیده است، عهد میکند اگر فرزندش پسر شد نام او را حسین بگذارد.
بالاخره حسین کوچولو متولد شد و خانوادهی سپهری به میمنت تولد نوهشان سه شبانه روز جشن میگیرند. پدر بزرگ حسین کوچولو به خاطر این تولد مبارک، قطعه زمینی را به پسرش میبخشد تا او کاشانهی خود را بر آن بسازد و آیندهی حسین را به نیکو حالتی دگرگون کند.
روزها از پی هم میگذرد. حسین بزرگ و بزرگتر میشود و پدر خانه را میسازد. حسین در مدتی که پدر و مادر به ساختن خانه مشغولند، در آغوش اقوام و بستگان به سر میبرد. وقتی که آنها او را به حال خود میگذارند، او با برهی کوچکی که پدر برایش خریده بازی میکند، روی گردهی بره مینشیند و از خانه بیرون میزند و سواری میگیرد. حسین و برهی کوچک و سفید به هم عادت کردهاند.
سه سال گذشت. برهی کوچک و سفید، بزرگ شد و حسین روی
[صفحه ۲۳۶]
شانههای او سواری گرفت. روز حادثه، پدر مشغول ساختن یک ردیف پلکان برای خانه بود. تلی از گل و کاه در هم آمیخته شده تا به عنوان آستری روی آجرها کشیده شود. پدر بزرگ و دایی حسین هم به پدر کمک میکنند. مادر و خاله حسین هم مشغول تهیهی غذا هستند. حسین با گوسفند بازی میکند. مادر حسین میگوید:
– شوهرم برای درست کردن کاهگل، گودال بزرگ و عمیقی در گوشهی حیاط حفر کرده و آن را پر از آب کرده بود، گودالی که من احساس میکردم هرچه زودتر باید پر شود تا خطری را متوجه حسین نکند.
آقای سپهری هم اصرار دارد زودتر کارش را تمام کند، اما کار به کندی پیش میرود و گودال همچنان باقی است.
حسین کوچولو از کوچه به حیاط میآید و دور از چشم پدر و مادر در اطراف حیاط چرخ میزند. او بیآنکه بداند و بیآنکه توجه کسی را جلب کند، به طرف گودال عمیق پر آب میرود و آرام آرام خود را به آن میرساند.
گودال گلآلود، با این حال حسین تصویر خود را که سوار بر برفی است در آن میبیند و به وجد میآید و سپس… شالاپ
صدا، در حیاط میپیچد، اما توجه کسی را جلب نمیکند. برفی، با صدای بلند بعبع میکند. در همان حال پدربزرگ به یاد جوانی، خاطراتی را برای اطرافیان تعریف میکند و درست در همان لحظهای که حسین در گودال دست و پا میزند و گل و آب و کاه به حلق خود میریزد، او به اوج خاطرهی شیرینش رسیده و دیگران مات و مهبوت به او چشم دوختهاند.
خاطره پدربزرگ تمام میشود. دیگران سرمست از شنیدن یک
[صفحه ۲۳۷]
تجربهی شنیدنی پدر، پراکنده میشوند و مادر به یاد فرزند دلبندش میافتد.
– حسین… حسین کجایی… بیا تو مادر.
مادر این را میگوید و به انتظار پاسخ مینشیند. اما هیچ صدایی نمیشنود. او با خود میگوید:
– باز این بچه از خانه دور شده، باید به دنبالش بروم.
او هنوز به گودال نگاه نکرده است. از این رو، چادر به سر میکشد که از خانه بیرون بزند…
– برفی.. تو اینجا چه میکنی؟ حسین کو؟
او برفی را بدون پسرش میبیند و سراغ فرزندش را از او میگیرد.
– برفی حسین کو؟ چرا تن و بدنت خیس است؟
او این را میگوید و چشم به گودال میچرخاند. برفی به گودال نزدیک میشود. خودش را در آن میاندازد و به یکبار مادر را به وحشت وا میدارد، خود را به درون گودال میاندازد و دست میگرداند و پیکر بیجان فرزند را به چنگ میآورد و آن را بالا میکشد و بعد فریاد میکشد:
– یا اباالفضل العباس علیه السلام… یا قمر بنی هاشم…
آنگاه فریادی از گلو بیرون میریزد که همه را به خود میخواند:
خدای من… پسرم مرد… خدایا پسرم، حسینم را از تو میخواهم.
پدر رنگ پریده و بهتزده خود را به همسر و فرزند میرساند و به سر میکوبد.
– یا اباالفضل… پسرم…
او میگوید: نمیدانستم چه کنم، مانده بودم. پسرم گویی مرده بود.
[صفحه ۲۳۸]
دسترسی هم به هیچ وسیلهای نداشتم که او را نجات بدهم. از این رو باید مرگ او را باور میکردم.
پدربزرگ خانواده آموخته بود، آنجا که هیچ راهی ندارد، دست به دعا و نیایش و قرائت قرآن بردارد. او قرآن کوچکش را بر میدارد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده شروع به خواندن سورهی «واقعه» میکند.
مادر حسین بر سر زنان از خدا نجات فرزندش را میخواهد و دیگران برای زنده ماندن حسین کوچولو، نذر و نیاز میکنند. هیچ چیز جز دعا و استغاثه آرامشان نمیکند. کودک گویی دو راه دارد: یا زنده شود و یا برای همیشه بمیرد، هیچ امکاناتی در دست نیست.
– دهانش را باز کنید. پر از گل و لای است.
دختر عموی حسین با چنگ از دهان او گل و لای را بیرون میکشد. شاید دوست ندارد، دهان کودکی که ممکن است مرده باشد پر از گل و لای باشد.
ناگهان و در عین ناباوری حسین کوچولو چشم باز میکند. نگاه به مادر میاندازد. مادر نیز بهتزده به کودک مینگرد و سپس فریاد شادی سر میدهد.
شیون و زاری به غریو شادی مبدل شد و نذرها ادا شد و دعاها مستجاب گردید.
حسین اینک مردی رشید و تنومند شده است. او هنوز هم آن روز را از خاطر نبرده است.
اندر آندم با عموی خویشتن
کودکان بودند تا گرم سخن
ناگهان آمد سکینه با شتاب
خاطراتی داشت سخت از قحط آب
[صفحه ۲۳۹]
مشک خشکی کز حرم آورده بود
بر عموی نازنین آن را نمود
گفت: ای ابر کرم، شاید اگر
افتدت بر جانب دریا گذر
زان که اندر خیمهها از قحط آب
گشته مشکل کار آل بوتراب
در خیام از آب اگر خواهی اثر
نیست جز در چشمهی چشمان تر
چون تو میدانی که بیآب روان
گل نمیپاید به صحن گلستان
ویژه گلهای گلستان رسول
کابیاری گشته با چشم بتول
گر گلی از این گلستان کم شود
گلشن دین گلخن ماتم شود
شعر از صابر همدانی
[صفحه ۲۴۰]
برگرفته از کتاب در کنار علقمه؛ کرامات حضرت عباس علیه السلام نوشته: محمدحسین محمودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *